ادامه مسیر به سوی تاجیکستان

برای ادامه ی مسیر و ورود به تاجیکستان دو راه وجود دارد. یکی ورود از مرز سمرقند و پنج کنت است که از سمرقند تا پنج کنت مسیر نزدیکی حدود 30 کیلومتر است و دیگری مسیری است که از مرز ریگر وارد تاجیکستان می شود که از مرز تا دوشنبه حدود 60 کیلومتر است . قرار ما ورود از مرز سمرقند بود اما اطلاعات قبلی اینجانب تایید می کرد که مرز در این وقت از سال به دلایلی بسته است . دلایلی که خیلی به ما مربوط نیست . اما ورود از این مرز یک حسن جالب دارد و آن هم دیدار از شهر خجند و مزار پدر شعر فارسی است . رودکی . پیگیری ما این اطلاعات را تایید کرد و ناچار باید مسیری 300 کیلومتری یا کمی بیشتر را طی می کردیم که به مرز ریگر برسیم . در طول مسیر ازر جاده ای بسیار بد از لحاظ ساختار و بسیار زیبا از جهت طبیعت گذشتیم . از شهر نو یا شهر سبز که محل تولد تیمور لنگ است گذشتیم . از شهر نوایی محل تولد امیرعلیشیرنوایی گذشتیم . شهری که در همه ی عمرم مردمی به بدی آنها ندیده ام . در بین همه ی کشورهایی که تا کنون دیده ام و ندیده ام گمان نمی کنم مردمی به این بدی وجود داشته باشد . از هرکس که آدرسی می پرسیدی دماغش را بالاکشیده و بدون کمترین توجهی می گذشت . برخلاف همه ی مردمی که تا کنون در این مسیر برخورد کرده بودیم . به هر حال از مسیر طولانی و آزار دهنده و جاده ای بسیار خراب در حد جاده های مال رو استان های دوره افتاده خودمان گذشتیم . تا به مرز ریگر برسیم . در طول مسیر آنچه بیش از هر چیز دیگری اذیت کننده بود نبودن تابلو های راهنمایی و مسیر یاب بود . بی گمان می توان گفت که در طول این حدود 300 کیلومتر حتی یک تابلو نشان دهنده ی مسیر یا حتی تابلو راهنمایی وجود ندارد . به سختی مسیر ها را می یافتیم و اغلب وقتمان صرف پرسیدن آدرس می شد به نحوی که این مسیر را حدود 15 ساعت در راه بودیم . حدود ساعت 11 شب بود که به مرز ریگر رسیدیم . برخلاف مرز ایران و ترکمنستان که فقط تا ساعت 5 عصر باز است دیگر مرزهایی که گذشتیم 24 ساعته باز هستند . ورود ما به مرز تاجیکستان یادآور اولین ورودم به این پاره ی دور افتاد از وطن بود در سال 2007 . با همان صمیمت و مهربانی و با همان لهجه ی شیرین و دوست داشتنی افسر جوان به ما گفت نور دیده تاج سر (خوش آمدی که تاجیک ها به مهمانان خود می گویند و نشان از مهمان نوازی آنهاست) خوش آمدید , خوش آمدید برادران هم خون و هم زبان و بسیار تعارف هایی که از سر مهر و عطوفت و راستگویی بر زبان می راند . ما را در اتاق خود نشاند و همه ی تشریفات ورد را با کم ترین معطلی انجام داد . در این مرز هم وقتی فهمیدند ما هر سه نفر معلم هستیم از تفتیش ماشینمان صرف نظر کردند و گفتند معلم شایسته ی احترام فراوان است و تفتیش وسایل شخصی او بی حرمتی است . به هر حال با گرمی فراوان ما را پذیرایی کردند و به قول خودشان به پیاله ای چای مهمان کردند . من که هیچ مزه ی آن پیاله ی چایی را فراموش نکرده ام . مزه ای که از مهربانی آنان ناشی می شد و نشانی بود از مهرورزیشان .

اما نکته ایی که از نظر نرود این که در مرز ازبکستان هنگام ورود و خروج به شدت هرچه تمام تر تمام دارایی هایتان را کنترل می کنند . حتی لباسهای نو را . در مرز ورودی به ازبکستان فرمی به شما می دهند که باید هرچه داری را در آن بنویسی و اگر چیزی از قلم بیفتد در هنگام خروج بی گمان از شما آن را خواهند گرفت . پس باید به دقت همه چیز حتی ساعت , دوربین , موبایل و.... را نوشت . یک بار یکی از دوستان در هنگام ورود دو دست کت و شلوار نو برای سوغاتی گرفته بود که در لیست وارد نکرده بود و این ازبک های .... کت و شلوار ها را گرفتند و بردند . به هر تقدیر کار از محکم کاری عیب نمی کند هرچه دارید بنویسید .

ادامه نوشته

ادامه مسیر به سوی مرز ازبکستان

قدم در راهي گذاشتيم كه مي توان رد پاي تاريخ واز آن مهم تر ادبيات را در آن به روشني ديد . مرو با آن سابقه ي درخشان وگذشته اي پركار در تاريخ ايران و با هزاران «يادهاي روشن وزنده» را بايد پشت سر مي گذاشتيم . و مسير را به سمت شمال شرقي ادامه مي داديم تا به شهري به نام چهار جو برسيم . مسير حدود 300 كيلومتري بين مروتا چهارجو چندان تعريفي ندارد .جاده هرچند اندكي بهتر و خلوت تر از جاده هاي پيشين بود اما با وضع مطلوب كه ما چشم مي داشتيم خيلي فاصله داشت . جاده از بين بياباني به نام قراقوم يا قيرقوم مي گذرد . تا چشم كار مي كند شن است وماسه و ماسه كه با وزش دائمي باد بر روي جاده ي تقريبا مسطح وعريض والبته نه خيلي مناسب پراكنده مي شد . ما كه هميشه تلاش مي كنيم به قانون پايبند باشيم و گناه گذر از قانون راهنمايي ورانندگي را مرتكب نشويم خيلي آرامتر از ديگر  وسايل در حال تردد در جاده ميرفتيم . جاده خيلي خلوت بود وهر از چندگاهي ماشيني آنچناني كه ما به لطف حضور كارخانه هاي ملي خودرو و  حمايت از  توليد ملي والبته خالي بودن جيب هاي كارمنديمان از داشتنشان محروم هستيم با سرعت وابهت فراواني از كنار ما رد مي شد . ماسه هاي  ريخته شده بر روي جاده به اندازه اي بود كه گويي ماشين با اين سرعت درجاده خاكي مي راند و گرد وخاك فراواني را به راه مي اندازد . هرچند تلاش تركمن ها در كنار جاده و كاشتن نيزارهاي خشك فراوان در كوير وتلاش براي آسايش روندگان مشهود بود اما كافي نبود . تقريبا در طول مسير كمي بيش از 300 كيلومتري مرو تا چهارجو هيچ بنا و آباداني به چشم نمي آيد . اين جاده كه اندكي بهتر از مابقي جاده هايي بود كه تا حالا ديده بوديم هم تقريبا هيچ تابلوراهنمايي نداشت والبته وقتي تابلوراهنمايي نداشته باشد نبايد انتظار داشتن تابلومسير نما داشت .

ادامه نوشته

به سمت بايرامعلي

بايرامعلي حدود 25 تا 30كيلومتر از مرو جديد دور تر است ودر كنار مرو قديم است . و به خاطر مقبره ي سلطان سنجر معروف است . در كنار بايرامعلي مرو قديم با آن همه شكوه و عظمت وهياهو  ساكت وآرام خوابيده است . تنها ديوارهاي گلي كمي از آن باقي مانده است .كه چندان نگهداري از آن نمي شود . بازديد كوتاهي از خرابه هاي مروداشتيم و به سمت مقبره سلطان سنجر در فاصله سه يا چهار كيلومتري مرو قديم رفتيم . بنايي بسيار با عظمت و آجري و البته بسيار خلوت با سكوتي مرموز و عجيب . و آدمي از اين دنيا و آنچه گذشته است بايد عبرت بگيرد . كه سلطان سنجر با آن همه شكوه وجبروت الان در سكوتي هراس انگيز فرورفته است . در مقبره سلطان سنجر كه نه حياطي داشت و نه محدوده اي چند دقيقه اي را تماشا كرديموعكسي به يادگار گرفتيم و برگشتيم . در مسير آزاد ما را به مكان مقدسي راهنمايي كرد به نام يوسف همداني . من نمي دانم اين يوسف همداني دقيقا كيست و چيست و چه كرده است اما هرچه بود بسيار براي مردم آن منطقه مقدس بود و حرمت داشت ومردم فراواني براي زيارت مي آمدند. و زيارت مي كردند و بر مي گشتند .  سر راه آزاد را نزديك خانه اش پياده كرديم و به سمت چهار جو حركت كرديم .آزاد راه را به ما نشان داد . بسيار نگران بود كه مبادا اشتباه بكنيم . و تا مسيري آمد كه ما راه را گم نكنيم. و گفت اين راه را طغري (مستقيم) برويد تا به چهارجوبرسيد .

درخت انار در ورودي شهر تجن

ورودي شهر مرو

هتل آرسيكال مرو

به سوي مرو

به سوي مرو

قدم در راه گذاشتيم ، به سوي مرو ، مرو باستاني ، نشانه ونمودي از قدرت و اقتدار ايران بزرگ در گذشته ها ، ياد آور سلطان سنجر ، ياد آور حمله ي خانمان برانداز مغول و ياد آور بسياري خاطرات تلخ و شيرين تاريخي و اوراقي از تاريخ پر افتخار ايران . مسير عشق آباد تا مرو حدود 400 كيلومتر است (اين كه مسافت ها را حدودي مي نويسم به اين دليل است كه در جاده هاي اين مسير تقريبا هيچ تابلويي نه تابلوجهت نما نه تابلو راهنمايي و نه تابلو مسافت وجود ندارد . از بومي ها هم كه مي پرسيديم آن قدر اختلاف داشتند كه نمي شد به آنها اعتماد كرد وهر بار كه كيلومتر ماشين را مي نوشتيم تا مير را دقيق بنويسيم خيلي بعد از زماني يادمان مي آمد كه به مقصد رسيده بوديم . ) در طول مسير تقريبا در ميانه ي راه شهر تجن بر سر راه عشق آباد مرو / ماري بنا شده است . اين تجن آدم را ياد قطار مشهد - سرخس – تجن مي اندازد كه از سرنوشتش اطلاعي ندارم كه آيا هنوز فعال است يا خير . مشكل ارتباط ريلي ايران با آسياي ميانه اين است كه فاصله ي ريل ها در كشورهاي حوزه روسيه كمي بيشتر از ساير كشورهاي دنياست .يعني همه ي دنيا يك اندازه فاصله دارند و اما كشورهاي روسيه خود يك فاصله ي متفاوتي . گفته شده است اين فاصله به اين دليل بيشتر است كه در جنگ جهاني روس ها براي جلوگيري از استفاده احتمالي دشمنانشان در جنگ از راه آهن روسيه اين گونه ساخته اند . حدود 20 كيلومتر از شهر كه دورمي شوي ، به جاده اي مي رسي كه مسلمان نشوند ، كافر نبيند . در ابتداي جاده من تصور كردم كه به دليلي اين بخش از  جاده را كنده اند تا تعمير كنند .اما هرچه جلوتر مي رفتيم جاده بد و بدتر مي شد . پيش از اين به دليل مسافرت و آشنايي با كشورهاي آسياي ميانه مي دانستم جاده هاي بسيار بدي دارند اما هرگز آمادگي مواجه شدن با چنين جاده اي را نداشتم . جاده ترانزيتي ايي كه روزانه بيش از 500 تريلي كانتينربر بر به مقصد ديگر كشورهاي آسياي ميانه از آن مي گذرند . جاده احتمالا ميراث شوروي بود كه بدون كوچكترين تعميري از همان دوران دست نخورده باقي مانده است . به سخي مي شود سرعت را به 50 كيلومتررساند . تريلي هاي ترانزيت كه  تعداد قابل توجهي از آنها پرچم و نشانه هاي ايران عزيز را بر خود داشتند به آرامي مي گذشتند . اما امان از اين راننده هاي تركمن كه به سرعت باد در اين جاده رانندگي مي كردند .لابد عادت كرده بودند و دلشان به حال ماشينها نمي سوخت . اما ما كه دل در گرومحبت مركبمان داشتيم ومي ترسيديم كم ترين بي توجهي موجب دلخوري او از ما وتنها گذاشتنمان مي شود بيشتر از آنچه لازم بود احتياط كرديم. با عبور هر ماشين از جاده چنان گرد و غباري به آسمان بلند مي شد كه بيا وببين . حدود 100 كيلومتر كه از مسير رفتيم توقف كرديم كه نمازي بخوانيم ، استراحتي كنيم و چايي بخوريم . تا نماز بخوانيم، آب چايي جوش شد ، نهار خربزه بود با ناني كه از يكي از شهرك هاي مسير سبزوار قوچان خريده بوديم . بسيار  لذت بخش بود . خربزه را در قوچان خريديم به انتخاب آقاي بيرانوندي . چون شيرين نبود كلي با ايشان شوخي كرديم و خنديديم .پس از استراحتي كوتاه در كنار جاده ي عشق آباد مرو و تعجب ماشين هاي عبوري از اين توقف دركنار جاده مسير را پي گرفتيم . تا رسيدن به تجن حدود 100 كيلومتر راه باقي مانده بود . من كهديگر توان رانندگي نداشتم . آقاي بيرانوندي پشت رل ماشين نشست و با سرعتي به مراتب بيشتر از من ما را به تجن رساند . حدود 10 يا 20 كيلومتر تجن به يك دو راهي رسيديم. بيشتر تريلي هاي ايراني از اين دوراهي به مسير اضافه مي شدند و كمي جاده را شلوغ تر مي كردند . اين جاده اي است كه به سرخس مي رود . از اينجا تا سرخس ايران حدود 60 كيلومتر است .

به گفته رانندگان ايراني جاده اش هم به مراتب بهتر از ديگر جادهها است .بنابر اين اگر كسي قصد آمدن به اين مسيرها را دارد و ديدن عشق آباد را در برنامه خود نگنجانده است ، پيشنهاد مي شود حتما از مرز سرخس وارد تركمنستان شود چون هم مسير كوتاه تر است وهم جاده بهتر است . اما بايد اين نكته را در نظر داشت كه در هنگام گرفتن ويزاي تركمنستان بايد مرز ورودي وخروجي را مشخص كنيد و تنها مجاز به ورود يا خروج از همان مرزهايي هستيد كه قبلا به سفارت يا كنسول تركمنستان اعلام كرده ايد و اگر به مرز ديگري برويد به شما اجازه ورود نمي دهند . ما براي رسيدنبه مروعجله داشتيم ، علاوه بر اين در تجن جايي براي بازديد سراغ نداشتيم  به همين خاطر  تنها براي خريدن آب توقف كرديم و به سرعت از آنجا گذشتيم . در طول مسير جاده ، مزارع پنبه دو طرف جاده را احاطه كرده بود . البته حدود 40 كيلومتركه از عشق آباد به طرف مرومي روي به مزارع وتاكستانهايي مي رسي كه انگورهاي بسيار خوشمزه وپر آب و شيرين دارند . در طول مسير تجن به مرو چيز قابل توجهي براي توصيف نبود . الا اينكه پليس ما را براي سرعت زياد متوقف كرد . در مرو من دوباره رل را تحويل گرفتم .كمي از تجن بيرون رفته بوديم كه پليس ما را متوقف كرد . آقاي بيرانوندي گفتند شما پايين نياييد من الان درستش مي كنم . مدارك را با خوش برد و با خنده برگشت . پرسيدم چي شد ايشان گفتند كه پيش از اينكه پليس حرف بزند من با او سلام احوال پرسي كردم و طول مسير وجاده مرو را سراغ گرفتم و او را چنان مشغول صحبت كردم كه يادش رفت ما را براي چه متوقف كرده است . اين سيستمي بود كه بارها براي گريختن از دست پليس هايي كه بي خود و بي جهت رشوه مي خواهند از آن استفاده كرديم . جز يك مورددر همه ي موارد اين سيستم جواب داد . اين يك مورد را هم كه در مسير برگشت به ايران پيش آمد را سر وقت خودش خواهم گفت .

جاده ي تجن مرو هم به همان خرابي بود كه پيش از اين گفتم . هوا تقريبا تاريك شده بود كه به مرو رسيديم . در ابتداي كار به دنبال محلي براي اقامت گشتيم. اول مهمانخانه سلطان سنجر . قرارمان اين بود كه در اولين جايي كه يافتيم ساكن شويم . اما خاطره ي تلخ يك شب اقامت در هنتلي در خجند موجب شد تا ابتدا شرايط اتاق را وارسي كنيم. داخل هتل رفتيم . از همان آغاز ورود فهميديم كه اينجا جايي براي اقامت امشبمان نيست. هتلي بازمانده از دوران حكومت كمونيست ها . آسانسور هتل چيزي در حد تونل وحشت بود . بسيار خطرناك ، فرسوده ، قديمي و... با آن كه بيش از حد خسته بوديم اما حاضر به ماندن در آنجا نشديم . از آن جال تر قيمت آن بود . براي يك اتاق سه نفره بايد 70 دلار مي پرداختيم . هتلي با كمتر از يك ستاره در حد مسافرخانه هاي خودمان . بيرون رفتيم از كارمند هتل آدرس هتل ديگري خواستيم و جالب اين كه چند هتل به ما معرفي كرد . اولين هتلي كه رفتيم هتل مرقوش بود يا هتل مارقوش . 20 دقيقه طول كشيد كه در هتل مارقوش يا مرقوش بوديم . هتل بسيار شيكو تميز بود . اما افسوس كه اتاق خالي نداشت . هزينه اقامت در اين هتل براي هر سوئيت سه تخته 150 دلار بود . اما واقعا مي ارزيد . اگر جالي خالي داشت يقيناً همينجا مي مانديم . از پذيرش هتل مرقوش هم آدرس هتل ديگري را گرفتيم . هتلي كه بايد مي رفتيم هتل آرسيكال بود . آرسيكال خيلي بهتر از هتل سنجر و ضعيف تر از مرقوش بود . چاره اي نبود ، خيلي خسته بوديم و بايد مي مانديم . براي يك اتاق سه تخته 90 دلار . يك اتاق گرفتيم و براي خوردن شام به بيرون از هتل رفتيم. به رستوران هتل آرسيكال كه در آن در خيابان كناري بود . كباب سفارش داديم . كبابي با نام كباب مرنج . بسيار لذيذ بود يا شايد ما خسته و گرسنه بوديم و لذيذ به نظر رسيد . دو سه روزي بود كه از دنياي انترنت و ارتباطات خبري نداشتم . از مسئول پذيرش هتل دنبال اينترنت را گرفتم و ايشان هم يك مودم وايمكس به من داد و تذكر داد كه هر ساعت 10 منات . سرعت آن بسيار ضعيف  بود . در آسياي ميانه اينترنت چندان همه گير نيست و تنها طبقه خاصي از مردم از اينترنت استفاده مي كنند . به سختي چك ميل كردم و از خير اينترنت گذشتم و خوابيديم .

در عشق آباد

در اولين روز اقامتمان در شهر عشق آباد ، صبح زود از هتل بيرون زديم ، جايي براي خوابيدن نبود ، خواب را مي شد در همه جاامتحان كرد اما ممكن است ديگر زماني براي ديدن عشق آباد نداشته باشيم. در شهر وخيابانهاي خلوتش به گشت وگذار پرداختي . و سراغ همان پاركي را گرفتيم كه در بدو ورودمان به عشق آباد ديده بوديم . پاك رونما . حال چرا نامش را رونما گذاشته اند نميدانم . اما بسيار تميز و زيبا بود و زيبايي ساختمانهاي بزرگ و مدرن و زيباي عشق آباد را تكميل مي كرد . در داخل پارك بناي يادبودي بود كه نميدانم چه بود و چرا ساخته شده بود . چون تقريبا جز ما و دوسرباز كه بعدا در موردشان خواهم گفت كسي در پارك نبود. هرچه بود زيبا بود و با شكوه . عكس آقاي رئيس جمهور هم چند جا نصب شده بود و در جاي جاي شهر كه عكس هاي قربانقلي بردي محمدف رئيس جمهور تركمنستان را مي ديديم ، نشان مي داد كه بخش قابل توجهي از اين عكسها در اين پارك گرفته شده است . به هر حال هرچه بود به نظر مي رسيد مراسمهاي رسمي خود را در آنجا برپا مي كردند . بنايي دايره اي شكل با رنگ هاي طلايي كه در نور آفتاب برق مي زد . در وسط بنا هم مناره اي به ارتفاع حدود شايد 20 متر يا كمي بيشتر يا كتر بود و بر بالاي آن پرچم خوش رنگ و يك دست تركمنستان در اهتزاز بود و باد آن را كه تكان مي داد زيبا تر به نظر مي رسيد . پارك كه  ارتفاعي بيشتر از بقيه جاهاي شهر داشت بر شهر مسلط بود و از بالاي آن مي شد شهر را ديد .خيلي بزرگ نبود شايد كمي كوچ تر از شهر دوشنبه البته نه با آن همه دار و درختي كه در دوشنبه هست . در ضلع غربي پارك كه به خيابان منتهي مي شد ، راه ورودي به پاركبود و در نزديك بناي يادبودي كه ذكر شد ، در دوطرف راه دو اتاقك كوچك وجود داشت و دو نفر از همان سربازان خيلي جوان تركمن با لباسهاي بسيار تميز واتوكشيده در آنها با اسلحه هاي تشريفاتي ايستاده بودند . با اخم و حالات خاصي كه تنها در گارد سلطنتي انگليس مي شود ديد . بدون كوچك ترين حركتي . چنان راست و بدون حركت ايستاده بودند و پلك نمي زدند كه من تصوركردم مجسمه هستند و رفتم تا از نزديك به آنها دست بزنم واز آنها عكس بگيرم . به نزديك آنها كه رسيدم صداي صوت نگهبان ديگري بلند شد و مانع كار ما شد ، البته آن دو هيچ حركتي نكردند و يا چيزي نگفتند . بسيار برايمان جالب بود و تعجب آور كه چرا اين سربازان مادر مرده بايد چندين ساعت بدون كوچكترين حركتي به اين صورت به قول معروف پست بدهند . اين دو اصلا نگهبان به نظر نمي رسيدند چون نگهبان بايد همه چيز را زير نظر داشته باشد . اما اينها اگر بمب هم پشت سرشان منفجر شود به نظر مي رسد پشت سر خودشان را نگاه نكنند . به هر حال پس از گشت و گذاردر پارك به طرف خيابانهاي ديگر عشق آباد به راه افتاديم . خيابانهاي بسيار خلوت و البته زيبا با ساختمانهاي مجلل . ساختمانها و بازراهايي كه مي توان نمونه آنها را در استانبول ديد .ساختمانهايي كه به نظر مي رسيد بيشتر كپي هايي از اصل خود در استانبول باشند . حدود ساعت 12 ظهر با عجله به هتل برگشتيم تا پس از تسويه حساب به مسير ادامه بدهيم. من براي تسويه حساب رفتم . براي هر اتاق دونفره با صبحانه حدود 100 دلار هزينه مي شد . هرچند صبحانه اي بسيار بچگانه و محقر داشت و اصلا نمي توان آن را با صبحانه هتل هاي ديگر در استانبول ، كوالالامپور ، هند ، تهران و يا ديگر جاهاي دنيا مقايسه كرد اما تميز و شيك بود .چيزي در حد هتل لاله خودمان در تهران . از پذيرش هتل خداحافظي كردم و به سمت ماشين رفتيم تا ماشين خودمان را روشن كنيم و حركت كنيم.بيشتر اوقات در داخل شهرها من راننده بودم . چون بر خلاف ديگر مسائل زندگي ام در رانندگي بسيار صبور هستم. به اتفاق دوستان دستور دادند در داخل شهرها من رانندگي كنم تا خداي ناكرده مشكلي پيش نيايد . ناگفته نماند كه دونفر همراهمان يعني جناب آقاي فلاحي و جناب آقاي بيرانوندي هر دو عمري راننده بوده اند و از زمانهاي دور رانندگي كرده اند اما منكه از اين دو بزرگوار كوچكتر بودم وظيفه داشتم كه اينكار را انجام بدهم. پشت  رل ماشين پژو 405 عنابي رنگ آقاي بيرانوندي نشستمو استارت زدم اما واي بر منكه استارت نزد . تنها 30 كيلومتر از مرز ايران دور شده بوديم . بسيار ناراحت از اينكه ابتداي سفر به مشكل برخورديم . اما آقاي بيرانوند فرمودند نگران نباشيد مشكل را من مي دانم . كاپوت ماشين را بالا زدم . جرعت نمي كردم برم پايين كه نكند مشكل ماشين جدي باشد . پس از چند لحظه و برطرف كردن مشكل بست باطري استارت زديم و ماشين روشن شد و حركت كرديم . از دوست جديدمان فاضل كه به خوبي فارسي حرف ميزد خواستيم ما را راهنمايي كند تا از شهر بيرون برويم . آقاي بيرانوند داخل ماشين مرسدس فاضل دوست تركمنمان نشست و من و حاج نبي عزيز  در ماشين خودمان . فاضل ما را به ابتداي يك بلوار رساند و گفت مسير را ادامه بدهيد تا به مروبرسيد . همچنين راست بدون كم ترين انحرافي مسير را مستقيم ادامه بدهيد .

عشق آباد

عشق آباد ، اشك آباد ، اشك ، كنجي كالا و... نام هايي است كه در گذر تاريخ بر اين شهر زيبا گذاشته اند . اين شهر در طول ساليان دراز در مسير كاروانهايي بوده است كه در امتداد راه ابريشم تجارت مي كرده اند و از آن مي گذشته اند . پس از قراردادهاي ننگين وخانمان برانداز خائنان قاجار (احتمالا قرارداد آخال) اينشهر از پيكره ي ايران عزيز جدا شد . تسلط روسها بر اين منطقه ومسائل مختلفي از جمله اجبار كمونيسم بر آنها ، اجبار به سخن گفتن به زبان روسي واز همه ي اينها مهمتر داشتندل در گروايران و زبان فارسي موجب شد هرچند به دشواري اما بخش عمده اي از مردم آن شهر ومناطق اطراف به خراسان مهاجرت كنند . بهخراساني كه اكنون تنها بخش اندكي از آن باقي مانده بود . هرچند روسها هم به آساني بر اين مناطق حاكم نشدند اما مقاومت مردم نتيجه اي نداشت و به ناچار تسليم روسيه شدند . در ايام انقلاب اكتر هم يكبار ديگر براي پيوستن به پاره ي وجود خود تلاش كردند اما اين بار نيز سركوب شدند . پس از اين قيام بود كه روسها اسم روسي بر اين شهر گذاشتند. پولتوراتسك نامي بود كه روسها بر اشك آباد گذاشتند . ومانند ديگر مناطق خراسانبزرگكه از ايران جدا شده بود چون بخارا ، سمرقند ، خجند ودوشنبهسخن گفتنبه زبانفارسي را ممنوع كردند . كشتار چندباره مردم به وسيله روسها وهمچنين زمين لزه اي كه بيش از نيمي از مردم شهر را در كام خود فروبرد موجب شد تا فارس زبانها اكثريت خود را در اين شهر از دست بدهند . از طرف ديگركمونيست ها به زور وتوسل به خشونت قبائل تركمن را مجبور به سكونت در اين شهر كردند تا بيش از پيش تركيب جمعيتي را به ضرر فارس زبانها به همبزنند . 

سفرنامه

قابل توجه خوانندگان عزيز به زودي سفرنامه تركيه و مالزي به وبلاگ افزوده خواهد شد .


گشتی در عشق آباد

فردای اولین روز اقامتمان در عشق آباد تصمیم گرفتیم گشتی در شهر بزنیم . آدرس چند جای دیدنی شهر از جمله پارک رونما را از هتل و دیگر توریستهای ساکن در هتل گرفتیم . نکته قابل توجه این که کشور ترکمنستان به سختی و نه به سختی بلکه خیلی به سختی به مردان مجردی ایرانی که قصد سفر به ترکمنستان دارند ویزا می دهد . مجرد منظور سفر به صورت مجردی است . دلیل آن هم خوب خیلی روشن است . بی جنبه بودن برخی که نه متاسفانه بسیاری از هم وطنانی که به عشق آباد سفر کرده اند موجب این لطمه به حیثیت ایرانی شده است .

پس از خروج از هتل تصمیم گرفتیم به دلایل اتفغاقاتی که ممکن است پیش بیاید از تاکسی استفاده کنیم و ماشین خودمان را در شهر نگردانیم . دلیل عمده آن هم ترس از پلیس های همیشه گدای آسیای میانه است . به هر حال پس از دقایقی در خیابانهای عشق آباد به حرکت در آمدیم . خیابانها بسیار فراتر از انتظار تمیز ، مرتب و خلوت بودند . البته این مربوط به عشق آباد جدید است . چون بخش قدیمی عشق آباد همانند دیگر شهرهای آسیای میانه است .

ساختمانهای بسیار با شکوه و از آن مهم تر زیبا و تمیز نظر هر بیننده ای را جلب می کند . اما به قول یکی از دوستانم ساختمانهای زیبا و با شکوه اما خالی از سکنه بودند . در بین راه تصمیم گرفتیم که سیم کارتی تهیه کنیم و ارتباطی با ایران بگیریم . به یکی از فروشگاههای بسیار بزرگ و تمیز شهر رفتیم و سراغ سیم کارت را گرفتیم . همه ی اشاره ها به اتاقکی محدود می شد که در طبقه دوم فروشگاه بود . اطراف اتاقک بسیار شلوغ بود و برای گرفتن سیم کارت بیش از ۳ ساعت در صف ایستادیم و ترکمن ها هم که نمی دانم چرا اینجوری هستند . بسیار بد اخلاق و غیر متمدن . به گونه ای که اجازه ندادند ما ۳ سیمکارت بگیریم . به هر حال خیلی چیز عجیبی نبود . این برخورد ترکمن ها به قدری زننده بود که فکر نکنم برای سالها از ذهنم پاک شود . در این مدت زمانی که برای خرید سیمکارت در صف بودیم فهمیدیم که در ترکمنستان تنها یک اپراتور تلفن همراه وجود دارد . و آن هم مربوط به یکی از وابستگان حکومت است . واقعا که در این آسیای میانه چقدر دموکراسی ، رعایت حقوق دیگران  و دیگر مولفه های حکومت های مردمی و متمدنانه وجود دارد .

با سختی سیمکارتی گرفتیم و سخت تر از آن با ایران ارتباط گرفتیم و با خانواده صحبت کردیم . شارژ تلفن به سرعت تمام شد و برای شارژ مجدد که پرسیدیم باید برای این کار به همان اندازه که برای خریدن وقت گذاشتیم دوباره وقت بگذاریم . از خیرش گذشتیم و برای حرکت به سوی مرو به هتل برگشتیم .

با هتل تسویه حساب کردیم و راه افتادیم . در هتل با گروهی ایرانی که تصمیم داشتند مسیری ما را بروند آشنا شدیم . اما آنها با خوشان ماشین نیاورده بودند . از راننده های آنها خواهش کردیم که حواسشان به ما باشد تا ما هم به دنبال آنها برویم و وقتمان را صرف رسیدن آدرس نکنیم . از شهر کم کم خارج می شدیم که برای خرید بنزین توقف کردیم . هر لیتر تقریبا ۱۴۰ یا ۱۵۰ تومان یا کمی بیشتر یا کمتر .پمپ بنزینهای بسیار تمیز و مدرن ، هیچ سهمیه ای هم نبود . هرچه دوست داشتی می توانستی بنزین بخری . پس از پر کردن باک راه افتادیم . باید مسیر حدود ۴۷۰ کیلومتری عشق آباد تا مرو را می رفتیم . ابتدای جاده بسیار خوب و همانند جاده های ایران عزیزمان اما کمی که از شهر دور شدیم جاده ای دیدیم که از تصور خارج است . بسیار ، بسیار بسیار خراب ، ر از دست انداز و بدون هیچ گونه تابلو راهنمایی . گویی در یکی از جاده های مال رو ایران راه می روی . اما ماشین های خودشان چنان با سرعت می رفتند که وحشت می کردی . ما که در همان دقایق اول از رفتن به ای راننده های ترکمن پشیمان شدیم و گفتیم شما بروید . حداکثر سرعت ۴۰ یا نهایت ۵۰ کیلومتر بود . چنان جاده زوار دررفته بود که از آمدن پشیمان شده بودیم اما چاره ای نبود و باید می رفتیم . ماشینی که از کنارت رد می شد چنان گرد و خاکی برپا می کرد که بیا و ببیبن . جاده پر بود از تریلی های ترانزیت که بیشترشان ایرانی بود . حیف این ماشین هایی که در این جاده ها می رانند . پس از طی حدود ۱۰۰ کیلومترذ چنان خسته بودیم که گویی مسیر را پیاده آمده بودیم . در کنار جاده توقف کردیم . در دو طرف جاده که ابتدای آن پر بود از درختان انگور و دیگر میوه ها ، حالا تنها مزارع پنبه بود و بس . در کنار یکی از این مزارع پنبه توقف کردیم و استراحتی کردیم و نمازی خواندیم و چای نوشیدیم و مجدد را افتادیم . باز مسیر به همان صورتی بود که تا حالا دیده بودیم . تلاش کردیم زودتر خودمان را به تجن برسانیم که تقریبا در میانه ی راه عشق آباد به مرو است . به همان آرامی و گاه با جرعت و بی جرعت با سرعتی بیشتر مسیر را ادامه دادیم تا به تجن رسیدیم . در تجن هم دقایقی استراحت کردیم و  به سختی آب بی گازی یافتیم تا تشنگیمان را بکشیم . نکته قابل توجه این که در آسیای میانه از آب گاز دار بسیار استفاده می شود . که برای ما اصلا قابل تحمل نیست . نکته دیگر این که در نزدیکی همین تجن دو راهی وجود دارد که یک راه آن از عشق آباد می آید و یکی دیگر از سرخس . از اینجا (یعنی تجن) تا سرخس حدود ۵۰ یا ۶۰ کیلومتر است . اگر کسی بخواهد این مسیر را بیاید و از خیر دیدن عشق آباد بگذرد بهتر است از مرز سرخس وارد شود . اما باید توجه داشت که هنگامی که از سفارت یا کنسولی ترکمنستان ویزا می گیرید باید نام مرزهای ورودی و خروجی خود را بدهید و تنها از همان مرزها اجازه تردد داردید . یعنی اگر مرز سرخس در ویزا باشد تنها از مرز سرخس اجازه ورود می دهند . و برای خروج هم چنین . به هر صورتی که بود مسیر را طی کردیم تا به مرو باستانی رسیدیم .

عكس هايي از  عشق آباد

vy5jjlqv05rglzia0o7.jpg

 

gqpyf1gf8t6xae04fe0s.jpg

 

7xxl7l4cud0ydefpx5mq.jpg

دروازه شهر  عشق آباد

2ce2z4goo0g057f17sd5.jpg

عکس هایی از عشق آباد

سفرنامه ورود به ترکمنستان

ورود  به تركمنستان

بلاخره پس از ساع ها تلاش ومعطلي وارد خاك تركنستان شديم و پس از انجام كار ماشين از آن هواي سر كه براي روزهاي آغازين شهريور براي ما غير منتظره بود گريخته وسوار بر ماشين شديم .از گمرك تركمنستان كه خارج شده بوديم تابلو زده بود عشق آباد 35 كيلومتر . مسير سرازيري و پر پيچ وخم 35 كيلومتري را به موازات گاردهاي مرزي ايران و تركمنستان طي كرديم . در اين 35 كيلومتر با فاصله اي تقريبا 50 متري خاك ايران وبه موازات آن حركت مي كرديم . جاده بدون كم ترين تفاوت با جاده هاي ايران بود . جاده اي صاف و خط كشي  شده وتميز كه تردد كاميونهاي ترانزيتي كه بيش از 90 درصد آنهاايراني بودند آرامش و سكوت جاده را درهم مي شكست . حدود 20 كيلومتر از جاده را كه طي كرديم به دومين پاسگاه مرزي تركمنستان رسيديم . آنجا نيز كار چند دقيقه اي معمو ل حدود نيم ساعت طول كشيد . پاس ها را چك كرد و مشخصات ماشين را ياداشت كرد ومدارك را بازديد كرد و اجازه ادامه مسير را داد . اين بار پليس تركمن بد اخلاق تر و اما تميز تر و مسن تر از جوانان لب مرز بود . نكته جالب توجه اين كه اين تركمن ها گمان مي كنند زبان تركمني آنها را بايد همه ي دنيا بدانند . و اصلا كلمه اي هم انگليسي بلد نبودند . با هر كدام كه انگليسي صحبت مي كردي عصباني مي شد از اين كه تركمني نمي دانستي . در اين پست بازرسي مامور تركمن از ما به تركمني چيزي پرسيد ومن از اوخواستم كه انگليسي صحبت كند كلي شاكي شد وپاسپورتها را به طرفمان پرت كرد . با بي تربيتي و بي ادبي تمام . من تا كنون به كشورهاي مختلفي رفته ام و همچين برخوردي را از هيچ مامور مرزي نديده ام . خوب هر ملتي با فرهنگ خودش و ادب وتربيتش خودش را به ديگر ملل معرفي مي كند . چون مي دانستم اينجا چيزي به نام قانون معني ندارد چاره اي جز گذشت نداشتيم وگرنه به آساني از اين مامور بي ادب نمي گذشتيم . مشخصات كه در دفتر ثبت شد . – دفتري از همان جنس وبه همان شكلي كه در همه ي كشورهاي تازه استقلال مي بيني كه به هيچ دردي هم نمي خورد و چون در زمان شوروي اينجوري عمل مي كردند هنوز ادامه مي دهند بدون آنكه بدانند به چه كاري مي آيد – دو سرباز جوان به همان شكل سربازاني كه در مرز ديده بوديم در را باز كردند و گذشتيم . پس از اين پست كه سومين پست بود عملا ديگرپست بازرسي مرزي وجود نداشت . از همان بالاي كوه كه پايين مي آيي از دور چهره ي عشق آباد كم كم نمايان مي شود . ساختمانهاي بلند به آرامي خودنمايي مي كنند . برخلاف شهر دوشنبه كه از پنجره هواپيما كه نگاه مي كني آنچه مي بيني درخت وسبزي است و بيشتر به شكل يك پارك بزرگ است اينجا كمتر درخت و بيشتر ساختمانهاي عظيم و و بسيار طبقه ديده مي شود. در اين مسير باقيمانده هرچه به شهر نزديك مي شديم تميزي ومظاهر شهريت بيشتر خودنمايي مي كرد . عشق آباد به دوبخش قديم وجديد تقسيم مي شود . بخش جديد آن بخشي است كه در سمت مرز باجگيران است و تازه ساخته شده است يعني در اين حدود بيست سالي كه از شوروي جدا شده اند . در ابتداي شهر ، به سبك همه ي شهرهايي آسياي ميانه  دروازه اي وجود دارد به شكل دروازه قرآن شيراز و يا برخي دروازه هايي كه در شهرهايي خودمان وجود دارد . اما بزرگ تر وباعظمت تر وشيك تر . بسيار زيبا و با عظمت ساخته شده بود . در بالاي طاق آن ودر دقيقا وسط آن نيم تنه برجسته اي از يك شخصيت وجود داشت كه ما نفهميديم از آن چه كسي است .

هركس كه پيشتر با كشورهاي آسياي ميانه آشنايي داشته باشد و براي اولين بار وارد عشق آباد شود ، برايش بسيار جالب و عجيب خواهد بود .اين شهر هيچ شباهتي به شهرهاي آسياي ميانه ندارد . ساختمانهاي بسيار بسيار بزرگ وبا شكوه ، خيابنهاي بيش از حد تميز و خلوت ، اتبوس ها و از آن جالب تر ايستگاههاي اتبوس امروزي و مدرن ، ماشين هاي آخرين مدل ، گل كاري هاي باسليقه و از همه مهم تر احترامرانندگان به قانون و رعايت قوانين رانندگي اين شهر را بيش از آن كه تصور شود زيبا و جالب نشان مي دهد . فروشگاههاي  بيش از حد نياز بزرگ وهمچنين ورزشگاهي كه در كنار خيابان بود و يادآور ورزشگاههاي زيباي دنياست بر زيبايي شهر مي افزود . خلاثه آن كه من كه انگشت به دهان مانده بودم و فقط اطراف را نگاه مي كردم و عكس مي گرفتم . مقصد ما هتل آكالتين و يا به قولي آخالتين بود . ولي چون مسير را بلد نبوديم تصميم گرفتيم در شهر چرخي بزنيم و بعد دنبال هتل بگرديم . هرچه كه بيشتر مي گشتيم لذت بيشتري مي برديم و هر بار ساختماني را مي مي ديديم مدتي طولاني غرق تماشاي آن مي شديم . اين زيبايي در هنگام شب با نورپردازي هاي بسيار زيبا بيش از پيش مي شود . پس از مدتي گشتن در شهر از يك تاكسي خواستيم تا به عنوان راهنما ما را به هتل آكالتين ببرد . . دقايقي بعد در هتل آكالتين بوديم . هتلي با 4 ستاره . هتلي شيك و زيبا . براي هر شب يك اتاق دونفره 90 دلار با صبحانه هزينه مي گرفت . در هتل آكالتين ساكن شديم  و تصميم گرفتيم كه ساعتي استراحت كنيم .

سفرنامه - سفری به حوزه فرهنگی ایران 2 ورود به ترکمنستان

من بارها و بارها از ایران خارج شده ام اما هر بار که خارج می شوم و وارد خاک دیگری می شوم , دل تنگی و اندوهی بر من چیره می شود که قابل توصیف نیست . هنوز از ایران خارج نشده و هنوز پرچم خوش رنگ .و دوست داشتنی ایران را می دیدم که همان غم و اندوه دوباره سراغم آمد . پای در خاکی گذاشته بودم که به آن متعلق نبودم و با خاک ایران عزیز که جانم را فدای یک وجب که نه یک مشت خاک آن می کنم برابر نیست . به هر حال باید می رفتم  و رفتم . اولین ترکمن هایی که دیدم سربازانی بودند که در یک اتاقک آهنی (همانند آنچه در پایانه ایران و فاصله کمتر از 3 متری آنها بود) نشسته بودند. قامت های بلند , هیکل های لاغر و کلاه های دوره دار و بدقواره با آن قمقمه های آبی که گویی در میدان جنگ بودند و برکمر بسته بوند . لباسهای سبز پلنگیشان هم گویی از زمان لنین و استالین به ارث برده بودند . سربازی که پشت دفتر نشسته بود و  آنچه با ایرانیها در ارتباط بود یک کلمه بود و آن هم مرسی بود که جالب آن است که آن هم فارسی نیست . بارها و بدون مناسبت از این واژه استفاده کرد . پاسپورتها را دادیم . بله درست حدس زده بودم آنها هم به آن مرض کندکاری دچار ند که در همه ی کشورهای حوزه اتحادجماهیر شوروی به آن دچارند . کاری که کمتر از یک دقیقه طول می کشد را آن قدر طول می دهند که اعصاب آدم را خراب می کنند. سربازی که پشت دفتر نشسته بود و گویی از آن دیگری ارشد تر بود , پاسپورتها را به یکی دیگر از سربازها داد که سرپا ایستاده بود . به آرامی هرچه تمام تر رفت تا پاسها را به کسی نشان یدهد و ایشان اجازه ورود را بدهند . من گمان کردم که احتمالا ما مشکلی داریم . اما بعد دیدم که برای افراد دیگر هم این مسیر باید طی می شد . سربازی که پاسها را برد و گویی نیمه ی همان سیبی بود که پشت دفتر نشسته بود پس از مدتی که هر لحظه اش برای ما ساعتی طول می کشید (چون می ترسیدیم به خروج نرسیم و یک شب معطل شویم) آمد پاسها را داد و با زبان بین المللی اشاره به ما فهماند که باید وارد سالنی بشویم که با اشاره به ما نشان داد که البته اگر راهنمایی هم نمی کرد مشکلی پیش نمی آمد چون تنها همان یک سالن بیشتر آنجا نبود . فاصله حدود 50 یا 60 متری اتاقک تا سالن را پیاده طی کردیم . عکس بزرگی از رئیس جمهورشان به نام قربانقلی بردی محمدف را بالای سالن مسافری نصب کرده بودند با دستی که گویی برای ما تکان داده است . وارد سالن مسافری شدیم . خیلی خیلی خلوت بود و فقط ما سه نفر بودیم . پس از بارها و بارها و بارها چک کردن پاسپورتها با برخوردی بسیار ناشایست و تقریبا بی ادبانه بالاخره دستور فرمودند عوارض ورود را به بانک واریز کنیم . هر نفر 70 دلار . واریز کردیم و به گیت پلیس برای بازرسی و مهر پاسپورت راهنمایی شدیم . همه ی پلیس ها جوان بودند با آن دندانهایی طلایی که کمتر کسی را می دیدی که در دهانش نباشد . پاس ها مهر شدند و خیالمان راحت شد . پلیس برای بازرسی چنان کند کار می کرد و همه چیز را بازرسی می کرد که گویی با پوتین بر روی اعصابمان رژه می رفت اما چاره ای نبود باید تحمل می کردیم . سوال جالب پلیس این بود که از هر سه نفر ما هم پرسیده شد چقدر هروئین همراه داری ؟ به هر حال گذشتیم و به خیر گذشت پاسپورتها مهر شد و اجازه ورود یافتیم . سالن مسافری و گمرک ایران و ترکمنستان هر دو در کنار هم و در بالای کوهی ساخته شده اند که ما به آن باجگیران و ترکمن ها هودن می گویند . دو طرف قله این کوهی که گمرک بالان آن بود جاده های پیچ در پیچ بود که راه دسترسی به سالن مسافری و گمرک بود . از سالن مسافری که خارج شدیم . باد سردی می وزید . تا آقای بیرانوند کار ماشین را انجام بدهند و بیایند من و آقای فلاحی روی یک نیمکت نشستیم و از بالا  به تماشای اطرف مشغول شدیم . نکته جالب این که پس از این سالن مسافری هیچ ماشین شخصی برای انتقال مسافران وجود ندارد و ترکمن ها بسیار پلیسی و با دیدی کاملا مشکوک به همه چیز می نگرند . با ماشینهای خود گمرک مسافران را می برند و از سه لایه بازرسی می گذرانند و پیاده می کنند . برخلاف گمرک خودمان که تا فاصله 100 متری پلیس های ترکمن ماشین های مسافرکش پیش می روند . به هر حال ما که نیاز به ماشین نداشتیم . منتظر ماندیم تا پس حدود 40 دقیقه آقای بیرانوند هم به ما ملحق شد . نقشه ای به ایشان داده بودند که خودشان به آن دوزبلاق می گفتند و جاده ای که باید در آن رانندگی میکردیم را مشخص کرده بودند و تذکر این که اگر به جاده ای غیر از این جاده وارد شوید پلیس شما را به عنوان مجرم دستگیر می کند . دلیل این بود که ویزای ما ترانزیت بود و ترکمن ها به مردان مجرد ایرانی اصلا ویزای توریتس یا هر نوع ویزای دیگر نمی دهد . خوب دلیلش را هم دیگر می دانید اظهر من الشمس است . این عزیران هم وطن آنقدر خرابکاری کرده اند که ترکمن ها هم برای ما این قوانین را گذاشته بوند . به هر حال گرفتن ویزای ترکمن برای مرد مجرد (مردی که بدون همسرش مسافرت می کند) بسیار دشوار و تقریبا غیر ممکن است .

در مورد ترکمنستان چند نکته ضروری است که بدانید:

1.    همراه داشتن بیش از یک بسته سیگار قاچاق است و همچون موارد مخدر با آن برخورد می شود .

2.    هیچ خارجی حق ندارد بعد از ساعت 10 شب در بیرون از محل اقامتش باشد . یعنی اگر شما ساعت ده و یک دقیقه در خیابان باشید پلیس شما را دستگیر می کند .

3.    هتل ها بعد از ساعت 6 به هیچ کس جا نمی دهند .

و بسیاری قوانین دیگری که در متن سفرنامه خواهم گفت .

 

سفرنامه

سالها آرزوی دیدار از حوزه ی فرهنگی ایران یعنی کشورهایی که طی عهدنامه نگین آخال در زمان حکومت شاهان نالایق قاجار از پیکره ی ایران عزیز بریده شده بودند داشتم می خواستم ببینم آنجا روزگار چگونه است ؟ آنان هنوز ایرانی اند یا در زیر پوتین های لنین و استالین و چرخ کثیف کمونیست همه ی داشته های خود را از دست داده اند ؟ و چه زیبا می گفت شاعر خوش ذوق تاجیکی خانم گلرسخار صفی آوا که : ما را به نفع تاجران صدپاره کردند .

این آرزو میسر نشد و نمی شد اما شوق من برای این کار هر روز بیشتر  می  شد . مگر می شود دل در گروه بخارای شریف و سمرقند چون قند نداشت ؟ محل زایش بخش عمده ای از میراث مکتوب ما در این خراسان بزرگی بوده است که تنها اندکی از آن اکنون خراسان ماست . سعی می کردم از هر فرصتی برای این کار بهره ببرم . تا سرانجام میانه ی روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰ این سعادت نصیب شد . به پیشنهاد من و همراهی دو تن از دوستان که از قضا آنها هم ادبیات خوانده و دوست دار ایران و خراسان بزرگ بودند در اولین جلسه برای رهسپار شدن به دیار دوست تصمیم را قطعی کردیم . در همان جلسه من مامور پیگیری کارها شدم . وسیله پژو ۴۰۵ یکی از همراهانمان دوست عزیز و فاضلم آقای محمد بیرانوندی دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی بود . در کم ترین زمان ممکن یعنی شاید حدود یک ساعت در گمرک استان لرستان کار گمرک ماشین که برگه ای به نام کاپوتاژ بود انجام شد . در اینجا از عزیزان گمرک لرستان که کارها را به نحو احسن و به سرعت انجام دادند تشکر می کنم .

راستی من خیلی تعجب کردم که لرستان گمرک دارد . راستی گمرک برای چه ؟ برای صادرات گسترده محصولات صنعتی ؟   نمی دانم لابد به یک دردی می خورد دیگر . بگذریم . کار گواهینامه ها را هم به همین سرعت در خرم آباد انجام دادم . اما بالاخره به جایی رسیدم که کار در لرستان انجام نمی شد . و آن هم تهیه پلاک برای ماشین بود . من که هر هفته می رفتم اهواز از اینترنت آدرس رو پیدا کردم و با پرداخت ۱۴۵۰۰۰ تومان پلاک را هم تهیه کردم . طی جلسات متعدد مسیر را مشخص کردیم . و همزمان پاسپورتها را برای ویزا به یکی از دوستانی که در این کار دستی داشت سپردیم . و روز موعود فرا رسید روزهای آغازین شهریور بود که ساعت ۱۰ صبح خرم آباد را به سمت قوچان و سپس مرز باجگیران ترک کردیم . با خود قرار گذاشتیم که خیلی بیش از پیش قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی را رعایت کنیم . به ارامی مسیر را طی می کردیم . ساعتی از ظهر گذشته به قم رسیدیدم . نماز و نهار در قم بودیم و از راه جدیدی که تازه افتتاح شده بود به طرف سمنان حرکت کردیم . راه خیلی خوب و تقریبا خلوتی بود مسیر را حدود ۱۳۰ کیلومتر یا کمی بیشتر کم می کرد اما از نظر زمانی به نظرم حد اقل چهار ساعت مسیر را کوتاه می کرد چون ترافبک تهران و مشکلات را دیگر نداشتیم . مسیر را در جاده جدید ادامه دادیم تا شب هنگام به سبزوار رسیدیم . در سبزوار اتراق کردیم . شب که هوای بسیار سرد بود و باد وحشتناکی می وزید را در چادر سپری کردیم . صبح زود هنگام اذان و پس از نماز به طرف قوچان حرکت کردیم . از سبزوار به طرف قوچان دو راه وجود دارد یکی راه سلطان آباد که کمی خراب است ولی نزدیک تر است و دیگری راه اسفراین که راه بهتری دارد اما حدود ۶۰ یا ۷۰ کیلومتر دور تر است . ما راه اولی یعنی سلطان آباد را انتخاب کردیم . یکی دو ساعت راندیم تا به قوچان رسیدیم . در آنجا سراغ پاسپورتهایمان رفتیم که دوستمان به یکی از کارکنان شرکت دوچرخه سازی قوچان داده بود. پاسپورتها را گرفتیم و به طرف باجگیران حرکت کردیم حدود ۸۰ کیبومتر راه است اما جاده خیلی خوبی دارد . و نزدیک به ساعت ۱۱ باجگیران بودیم . برخلاف تصورمان در بانک ملی باجگیران دلار مسافری نمی فروختند . با هزار تلفن و درخواست و خواهش کارمند بانک ملی قوچان را راضی کردیم که ارز مسافری به ما بدهد . وقت تنگ بود . به سرعت به قوچان برگشتیم و ارزها را گرفتیم و دوباره به باجگیران برگشتیم . باید قبل از ساعت ۵ از مرز می گذشتیم وگرنه امروز نمی توانستیم از مرز عبور کنیم . چون پایانه مسافری باجگیران تنها تا ساعت ۵ بعد از ظهر کار می کند . حدود ساعت ۳ رسیدیم . تا کار گمرک ماشین و خمودمان را انجام بدهیم حدود چهار و نیم شد و پس از انجام کارهای قانونی از مرز پرگهر ایران عزیز گذشتیم . فاصله مرزی بین دو پایانه تقریبا هیچ چیزی نیست . یعنی دیواری است که یک طرف آن سربازان ایرانی و طرف دیگر سربازان ترکمن هستند. در فاصله  کمتر از ۳ متری هم نشسته اند و همدیگر را می بینند . نمی دانم با هم ارتباطی دارند یا وارد مرز یکدیگر می شوند یا نه . اما آخرین پست از پایانه مسافری کیوسکی بود که چند سرباز ایرانی داخل آن نشسته و اسامی افراد خروجی را در دفترشان یاداشت می کردند . .پس از آن وارد خاک ترکمنستان می شوی .