سیری در سمرقند

دیشب با همه خوبی هایش به پایان رسید . رستوران کریم بیک با آن همه مهمان خارجی که از جای جای دنیا آمده بودند تنها به افتخار ما آهنگ پخش کرد . گویی تنها مهمان خارجیشان ما بودیم . خوب باید برم سوار هواپیما شوم و این مطالب را از فرودگاه صوفیه می نویسم . متاسفانه وقن نشد بعد ادامه می دهم .

سفر به سمرقند

سمرقند ، سمرقند چون قند ، پاره ی جدا افتاده ، خورشید درخشان فرهنگ و ادب ایران زمین . اما چه کنیم که به قول دوست شاعرم گلرخسار صفی آوا ما را به نفع یکدگر صد پاره کردند . وقتی سخن از سمرقند می شود بی اختیار رودکی پیش چشمت بیش از هر چیز دیگر می آید . آخه در روستا های اطراف سمرقند یعنی پنج رود یا پنج رودک متولد شد . روستای بسیار سرسبز با درختانی تناور پر بار شاداب و باطراوت همچون مردمانش متولد شده است . جالب است بدانیم که اکنون یک بار دیگر رودکی را از وطن مالوف خود دور کرده اند و تنها با اصله ای ۴۰ کیلومتری ، اکنون در کشور دگری یعنی ازبکتان است . مگر می شود سمرقند را به خاطر آورد و سامانیان را از نظر دور داشت . آنانی که در زمان حکومتشان در ایران عزیر نان فراوان ، لشکر جرار ، ملک بی خصم ، مال فراوان ، مردمان فرمانبردار بودند . می دانیم که در دوران پادشاهی بعد از اسلام  هیچ دوره ای درخشان تر از دوران حکومت این مردان نژاده و با اصل و نسب نبود . این دوران بود که ابن سینا ظهور رد و علم و دانش و ادب و فرهنگ و امنیت و همه ی خوبی ها در دوران این بزرگ مردان در اوج بود . از این روی بر روانشان درود می فرستیم و برای روحشان آرامش خواهانیم . برای رسیدن به سمرقند راهی طولانی را پس سر گذاشته بودم . چند هزار کیلومتر را . کیلومتر هایی که اگر جاده های زوار دررفته ی آسیای میانه را به آن بیفزاییم ، دشواری آن چند برابر می شود .

به هر روی از بخارا تا سمرقند را من رانندگی کردم . جاده اش جاده خوبی بود و تقریبا در حد جاده های ایران خودمان . حدود ۲۰۰ کیلومتر یا کمی بیشتر چون دقیقا به خاطر ندارم . مناظر اطراف جاده هم بسیار زیبا و پر از درختان بلند قامت .. کنار چاده پر بود از زنان و دخترکانی که با آن که سنی از آن ها نگذشته و روزهای پر شر و شور جوانی را می گذراندند ، اما به روشنی جای پای زمانه و خطوط و رنگ پریده با گونه هایی تکیده را می توان دید . این دخترکان با سلطل هایی پر از سیب و انگور کنار جاده منتظر بودند و چشمان پر از خواهش خود را به ماشین هایی می دوختند که مست از اندک مایه ایی که داشتند پدال گاز را می فشردند و بی توجه از کنارشان می گدشتند . کنار مجموعه ای از این فروشندگان توقف کردم . هر کدام خواهششان این بود که از او بخریم . کاش می شد کاش می توانستم کاش مقدور بود که همه ی سیب و انگورهایتان را یک باره بخرم اما چه کنم که ممکن نیست . این را با چهره ی شرمنده خود به آنان فهماندم . یک سطل سیب و یکی انگور خریدیم . سیب ها و انگورهایی که اگر یک بار تنها آن ها را مزه کنی هیچ گاه از خاطرت نمی روند . قیمتشان هم چیزی در حد مجانی بود . آری اینجا بود که فهمیدم این قشر کاورز در اینجا هم بدبخت هستند و برای  یک گروه دلال زحمت می کشند و خود تنها اندک مایه ایی از زحمت خود را بر می دارند .

جامه های گل گلی و اطلس و برخی روسری هایی به همان رنگ و با همان شادابی بر سر داشتند . این مردم هرچند دستشان خالی بود اما دلی به وسعت یک دریا داشتند . این را از آن فهمیدم که دخترکی که از او سیب خریدم وقتی فهمید ما ایرانی هستیم به سختی حاضر شد پول سیبش را از ما بگیرد . این سیب ها دستمزذ یک روز کار او بود . و ما چگونه می توانستیم قبول کنیم و نکردیم . بیش از قیمتش به او پرداختیم و دقایق با آنان گرم صحبت شدیم بسیار خوش صحبت و گرم و دوست داشتنی . اما افسوس باید پیش از غروب آفتاب می رسیدیم . راه را ادامه دادیم . حذوذ ۶ بعد از ظهر بود که رسیدیم . هرچه به سمرقند نزدیک می شدیم تپش قلب من و دیگر دوستانم بیشتر می شد . تو گویی سال ها منتظر دوستی صمیمی باشی و اکنون زمانش فرا رسیده است و آن حالتی است که چه دهم شرح و بیان .

رسیدیم . چه حالی داشت ، چقدر دوست داشتنی بود آن لحظه ایی که رسیدیم . ابتدا به سراغ هتلی رفتیم . چند هتل را دیدیم و به توافق نرسیدیم اما بالاخره در هتلی به نام هتل سمرقند با ۵ ستاره به قیمت هر شب ۱۱۰ دلار ساکن شدیم . این مردم بسیار شیوا و دوست داشتنی فارسی سخن می گویند . اینان همان هایی هستند که با عهد نامه آخال از ما جدا شدند و اکنون پس از سال ها دست آن ظالمان از سرشان کوتاه شده و  آقای خود هستند . پس از استراحتی کوتاه تصمیم به گردشی در شهر و صرف شام  گرفتیم . ابتدا بلوار ریگستان . همانجایی که در ابتدایش تیمور بر تخت نشسته است و در گوشه ایی دیگر در زیر خاک خوابیده است . تیمور همان تیمور لنگ را می گویم . با آن مصیبت هایی که پیش آورد و ما را با آن صنمی نیست . پس از گشتی کوتاه به دلیل تاریکی هوا ادامه گردش را به صبح فردا حواله دادیم . از هرکه پرسیدیم بهترین رستوران سمرقند را ، به ما رستوران کریم بیگ را نشان دادند و رفتیم همانجایی که دیگران دوستش داشتند و ما نمی شناختیمش . از همان ابتدا م شد فهمید که در بین مردم سمرقند جه جایگاهی دارد . صندلی ها و سالن ها و ایوان و... همه پر بود از مهمانانی که اغلب توریست خارجی بودند . از آلمان ، آمریکا ، چین ، ژاپن  ، انگلیس و... من توریست دیدم . میران رستوران که از آمدن چند مهمان ایرانی که ما باشیم آگاه شدند ، بهنوازنده و خواننده ایی که زنده می نواختند و می خواندند دستور دادند به افتخار ما آهنگ ها را ایرانی و فارسی بنوازند . و خواندند ، آهنگ های ایرانی از همان هایی که در لس آنجلس متولد شده بودند . در اینجا موسیقی کلاسیک ایرانی را نمی شناختند . نمی دانستند  استاد شجریان کیست و چه می خواند ؟ شهرام ناظری را هیچ گاه نشنیده بودند . و وقتی اینان را نمی شناختند دیگران جای خود را دارند . نمی دانم این خانه های فرهنگ ایران در کشورهای دیگر به چه مشغولند و به چه غرضی این همه ارزش را به دیگران نمی شناسانند . در موبایلم چند تکه موسیقی از همانهایی که به آنها می توان موسیقی ایرانی گفت داشتم و بارها و بارها برای آنان بلوتوث کردم . به قول خودان از این همه زیبایی که در این آهنگ ها بود حیرت می کردند . ممکن است کسی صدای اهورایی استاد را بشنود و  در او کارگز نشود ؟ من فکر نمی کنم.  در این رستوران بود که شامی خوردیم و  پیاده به سوی هتل راه افتادیم . در هوایی مطلوب و با شوقی حاصل از تماشای سمرقند .

نمی دانید وقتی یک نفر را در کیلومتر ها دورتر از مرز سرزمینت می بینی که به شیوایی و شیوه ی اجدادت الفاظ شیرین فارسی را بر زبان می آورد چه حالی به آدم دست می دهد . چنان شور و حال و نشئه ایی از این حاصل می شود که جای پایش تا مدت ها بر روح و روانت حس می کنی . با هر کس سخن گفتم به پارسی جوابمان داد . ارام آرام به سوی هتل می رفتیم و از تجربه های برخورد با مردم شیرین سخن بخارا و سمرقند با هم سخن می گفتیم . و برای فردایمان نقشه می کشیدیم تا بهترین بهره را از زمانمان ببریم.

و فردایمان را در زمان دیگر برایتان باز می گویم .