من بارها و بارها از ایران خارج شده ام اما هر بار که خارج می شوم و وارد خاک دیگری می شوم , دل تنگی و اندوهی بر من چیره می شود که قابل توصیف نیست . هنوز از ایران خارج نشده و هنوز پرچم خوش رنگ .و دوست داشتنی ایران را می دیدم که همان غم و اندوه دوباره سراغم آمد . پای در خاکی گذاشته بودم که به آن متعلق نبودم و با خاک ایران عزیز که جانم را فدای یک وجب که نه یک مشت خاک آن می کنم برابر نیست . به هر حال باید می رفتم  و رفتم . اولین ترکمن هایی که دیدم سربازانی بودند که در یک اتاقک آهنی (همانند آنچه در پایانه ایران و فاصله کمتر از 3 متری آنها بود) نشسته بودند. قامت های بلند , هیکل های لاغر و کلاه های دوره دار و بدقواره با آن قمقمه های آبی که گویی در میدان جنگ بودند و برکمر بسته بوند . لباسهای سبز پلنگیشان هم گویی از زمان لنین و استالین به ارث برده بودند . سربازی که پشت دفتر نشسته بود و  آنچه با ایرانیها در ارتباط بود یک کلمه بود و آن هم مرسی بود که جالب آن است که آن هم فارسی نیست . بارها و بدون مناسبت از این واژه استفاده کرد . پاسپورتها را دادیم . بله درست حدس زده بودم آنها هم به آن مرض کندکاری دچار ند که در همه ی کشورهای حوزه اتحادجماهیر شوروی به آن دچارند . کاری که کمتر از یک دقیقه طول می کشد را آن قدر طول می دهند که اعصاب آدم را خراب می کنند. سربازی که پشت دفتر نشسته بود و گویی از آن دیگری ارشد تر بود , پاسپورتها را به یکی دیگر از سربازها داد که سرپا ایستاده بود . به آرامی هرچه تمام تر رفت تا پاسها را به کسی نشان یدهد و ایشان اجازه ورود را بدهند . من گمان کردم که احتمالا ما مشکلی داریم . اما بعد دیدم که برای افراد دیگر هم این مسیر باید طی می شد . سربازی که پاسها را برد و گویی نیمه ی همان سیبی بود که پشت دفتر نشسته بود پس از مدتی که هر لحظه اش برای ما ساعتی طول می کشید (چون می ترسیدیم به خروج نرسیم و یک شب معطل شویم) آمد پاسها را داد و با زبان بین المللی اشاره به ما فهماند که باید وارد سالنی بشویم که با اشاره به ما نشان داد که البته اگر راهنمایی هم نمی کرد مشکلی پیش نمی آمد چون تنها همان یک سالن بیشتر آنجا نبود . فاصله حدود 50 یا 60 متری اتاقک تا سالن را پیاده طی کردیم . عکس بزرگی از رئیس جمهورشان به نام قربانقلی بردی محمدف را بالای سالن مسافری نصب کرده بودند با دستی که گویی برای ما تکان داده است . وارد سالن مسافری شدیم . خیلی خیلی خلوت بود و فقط ما سه نفر بودیم . پس از بارها و بارها و بارها چک کردن پاسپورتها با برخوردی بسیار ناشایست و تقریبا بی ادبانه بالاخره دستور فرمودند عوارض ورود را به بانک واریز کنیم . هر نفر 70 دلار . واریز کردیم و به گیت پلیس برای بازرسی و مهر پاسپورت راهنمایی شدیم . همه ی پلیس ها جوان بودند با آن دندانهایی طلایی که کمتر کسی را می دیدی که در دهانش نباشد . پاس ها مهر شدند و خیالمان راحت شد . پلیس برای بازرسی چنان کند کار می کرد و همه چیز را بازرسی می کرد که گویی با پوتین بر روی اعصابمان رژه می رفت اما چاره ای نبود باید تحمل می کردیم . سوال جالب پلیس این بود که از هر سه نفر ما هم پرسیده شد چقدر هروئین همراه داری ؟ به هر حال گذشتیم و به خیر گذشت پاسپورتها مهر شد و اجازه ورود یافتیم . سالن مسافری و گمرک ایران و ترکمنستان هر دو در کنار هم و در بالای کوهی ساخته شده اند که ما به آن باجگیران و ترکمن ها هودن می گویند . دو طرف قله این کوهی که گمرک بالان آن بود جاده های پیچ در پیچ بود که راه دسترسی به سالن مسافری و گمرک بود . از سالن مسافری که خارج شدیم . باد سردی می وزید . تا آقای بیرانوند کار ماشین را انجام بدهند و بیایند من و آقای فلاحی روی یک نیمکت نشستیم و از بالا  به تماشای اطرف مشغول شدیم . نکته جالب این که پس از این سالن مسافری هیچ ماشین شخصی برای انتقال مسافران وجود ندارد و ترکمن ها بسیار پلیسی و با دیدی کاملا مشکوک به همه چیز می نگرند . با ماشینهای خود گمرک مسافران را می برند و از سه لایه بازرسی می گذرانند و پیاده می کنند . برخلاف گمرک خودمان که تا فاصله 100 متری پلیس های ترکمن ماشین های مسافرکش پیش می روند . به هر حال ما که نیاز به ماشین نداشتیم . منتظر ماندیم تا پس حدود 40 دقیقه آقای بیرانوند هم به ما ملحق شد . نقشه ای به ایشان داده بودند که خودشان به آن دوزبلاق می گفتند و جاده ای که باید در آن رانندگی میکردیم را مشخص کرده بودند و تذکر این که اگر به جاده ای غیر از این جاده وارد شوید پلیس شما را به عنوان مجرم دستگیر می کند . دلیل این بود که ویزای ما ترانزیت بود و ترکمن ها به مردان مجرد ایرانی اصلا ویزای توریتس یا هر نوع ویزای دیگر نمی دهد . خوب دلیلش را هم دیگر می دانید اظهر من الشمس است . این عزیران هم وطن آنقدر خرابکاری کرده اند که ترکمن ها هم برای ما این قوانین را گذاشته بوند . به هر حال گرفتن ویزای ترکمن برای مرد مجرد (مردی که بدون همسرش مسافرت می کند) بسیار دشوار و تقریبا غیر ممکن است .

در مورد ترکمنستان چند نکته ضروری است که بدانید:

1.    همراه داشتن بیش از یک بسته سیگار قاچاق است و همچون موارد مخدر با آن برخورد می شود .

2.    هیچ خارجی حق ندارد بعد از ساعت 10 شب در بیرون از محل اقامتش باشد . یعنی اگر شما ساعت ده و یک دقیقه در خیابان باشید پلیس شما را دستگیر می کند .

3.    هتل ها بعد از ساعت 6 به هیچ کس جا نمی دهند .

و بسیاری قوانین دیگری که در متن سفرنامه خواهم گفت .