در مرو
نشسته بر قبر سلطانسنجر از راست : خودم ، دكتر بيرانوند و حاج نبي رضا فلاحي
نشسته بر قبر سلطانسنجر از راست : خودم ، دكتر بيرانوند و حاج نبي رضا فلاحي
بناي مقبره ي سلطان سنجر سلجوقي در مرو قديم
از راست : آقاي قنبري كارمند كنسولگري ايراندر مرو،خودم ، آقاي دكتر بيرانوند .

بايرامعلي حدود 25 تا 30كيلومتر از مرو جديد دور تر است ودر كنار مرو قديم است . و به خاطر مقبره ي سلطان سنجر معروف است . در كنار بايرامعلي مرو قديم با آن همه شكوه و عظمت وهياهو ساكت وآرام خوابيده است . تنها ديوارهاي گلي كمي از آن باقي مانده است .كه چندان نگهداري از آن نمي شود . بازديد كوتاهي از خرابه هاي مروداشتيم و به سمت مقبره سلطان سنجر در فاصله سه يا چهار كيلومتري مرو قديم رفتيم . بنايي بسيار با عظمت و آجري و البته بسيار خلوت با سكوتي مرموز و عجيب . و آدمي از اين دنيا و آنچه گذشته است بايد عبرت بگيرد . كه سلطان سنجر با آن همه شكوه وجبروت الان در سكوتي هراس انگيز فرورفته است . در مقبره سلطان سنجر كه نه حياطي داشت و نه محدوده اي چند دقيقه اي را تماشا كرديموعكسي به يادگار گرفتيم و برگشتيم . در مسير آزاد ما را به مكان مقدسي راهنمايي كرد به نام يوسف همداني . من نمي دانم اين يوسف همداني دقيقا كيست و چيست و چه كرده است اما هرچه بود بسيار براي مردم آن منطقه مقدس بود و حرمت داشت ومردم فراواني براي زيارت مي آمدند. و زيارت مي كردند و بر مي گشتند . سر راه آزاد را نزديك خانه اش پياده كرديم و به سمت چهار جو حركت كرديم .آزاد راه را به ما نشان داد . بسيار نگران بود كه مبادا اشتباه بكنيم . و تا مسيري آمد كه ما راه را گم نكنيم. و گفت اين راه را طغري (مستقيم) برويد تا به چهارجوبرسيد .

پنجشنبه 18/6/90
صبح پس از يك خواب شيرين وگوارا بيدار شديم. چنان خسته بوديم كه من نفهميدم كي خوابيدم و چطور خوابم گرفت . هركس هم كه از چنين مسيري بگذرد يقينا چنين حالي خواهد داشت . جاده اي بسيار وحشتناك كه خوشبختانه زياد ترافيك نداشت . صبحانه مختصري در همان هتل آرسيكال خورديم و براي گردش در شهر مرو به ياد آن روزهاي درخشان و آن كتابخانه ي معروفش به راه افتاديم . در شهر مرو سركنسولگري جمهوري اسلامي فعال است . به اتفاق آرا تصميم گرفتيم به آنجا مراجعه كنيم و راهنمايي بخواهيم. هرچند من خيلي موافق نبودم چون برخورد نامناسب كاركنان سفارت ايراندر كشورهاي مختلف را ديده بودم . اما براي احترام به نظر دوستانم تسليم شدم . رفتيم و آدرس را گرفتيم . پس از 10 دقيقه جلو كنسولگري جمهوري اسلامي ايران در مرو توقف كردم.به دوستان گفتم كه من داخل نمي آيم . شما برويد اطلاعات بگيريد و برگرديد .برگشت دوستان به درازا كشيد . نگران شدم و داخل رفتم . بر خلاف آنچه چشم داشتم با برخورد بسيار گرم و صميمي كاركنان مواجه شديم . در حدي غير قابل تصور .نفر دوم كنسولگري در آن وقت آقاي قنبري نامي بود كه چند وقت پيش در افغانستان اسير طالبان شده بود به اتفاق دوستانش وتنها ايشان جان سالم به در برده بود . خودشان اين جريان را برايمان تعريف كردند . ايشان ما را به اتاقي راهنمايي كردند و پس از پذيرايي بروشورهايي در مورد مروو تركمنستان به ما دادند . همه ي اطلاعاتي كه لازم داشتيم در آن بروشورها بود . اما ايشان يكي از كاركنان محلي كنسولگري را صدا زدند به نام آزاد . و گفتند كه كارت تمام شده يا هنوز كاري داري ؟ ايشان گفتند نه حاج آقا همه كارها را انجام دادم . آقاي قنبري ايشان را گفتند كه با اين دوستان برويد وهمه ي مرو را بهشان نشان بدهيد وبعدش هم برويد خانه . آزاد انساني بسيار آرام خوش زبان و شيعه بود . فارسي را هم به خوبي حرف ميزد . خانه اش در 30 كيلومتري مرو در منطقه اي به نام بيرام علي بود . با آزاد بيرون رفتيم . اول مسجدي را به مانشان داد بسيار زيبا كه به هزينه ي كنسولگري ايران ساخته شده بود . چه با عظمت وزيبا بود اين مسجد .

پس از آن چند جاي ديگر مرورا هم به ما نشان داد . سپس براي خريد نان و مايحتاجي چند به سوپرماركتي رفتم.در آنجا دوسه دختر جوان تركمني ديدم كه دانش آموز دبيرستان بودند . از من پرسيدند كجايي هستيد و من هم گفتم ايران . با لبخندي به من گفت كه خليج فارس ، خليج فارس .برايم جالب بود كه اين دانش آموز به چه دليلي اين اسم خليج فارس را بر زبان آورد و با خود گفتم كه چه بيهوده تلاش مي كنند اين عربهاي تازه به دوران رسيده . گيرم نقشه را جعل كرديد . ذهن مردم جهان را چه مي كنيد . خدا حافظي كرديم و رفتيم.به سمت بايرام علي .