درخت انار در ورودي شهر تجن
به سوي مرو
قدم در راه گذاشتيم ، به سوي مرو ، مرو باستاني ، نشانه ونمودي از قدرت و اقتدار ايران بزرگ در گذشته ها ، ياد آور سلطان سنجر ، ياد آور حمله ي خانمان برانداز مغول و ياد آور بسياري خاطرات تلخ و شيرين تاريخي و اوراقي از تاريخ پر افتخار ايران . مسير عشق آباد تا مرو حدود 400 كيلومتر است (اين كه مسافت ها را حدودي مي نويسم به اين دليل است كه در جاده هاي اين مسير تقريبا هيچ تابلويي نه تابلوجهت نما نه تابلو راهنمايي و نه تابلو مسافت وجود ندارد . از بومي ها هم كه مي پرسيديم آن قدر اختلاف داشتند كه نمي شد به آنها اعتماد كرد وهر بار كه كيلومتر ماشين را مي نوشتيم تا مير را دقيق بنويسيم خيلي بعد از زماني يادمان مي آمد كه به مقصد رسيده بوديم . ) در طول مسير تقريبا در ميانه ي راه شهر تجن بر سر راه عشق آباد مرو / ماري بنا شده است . اين تجن آدم را ياد قطار مشهد - سرخس – تجن مي اندازد كه از سرنوشتش اطلاعي ندارم كه آيا هنوز فعال است يا خير . مشكل ارتباط ريلي ايران با آسياي ميانه اين است كه فاصله ي ريل ها در كشورهاي حوزه روسيه كمي بيشتر از ساير كشورهاي دنياست .يعني همه ي دنيا يك اندازه فاصله دارند و اما كشورهاي روسيه خود يك فاصله ي متفاوتي . گفته شده است اين فاصله به اين دليل بيشتر است كه در جنگ جهاني روس ها براي جلوگيري از استفاده احتمالي دشمنانشان در جنگ از راه آهن روسيه اين گونه ساخته اند . حدود 20 كيلومتر از شهر كه دورمي شوي ، به جاده اي مي رسي كه مسلمان نشوند ، كافر نبيند . در ابتداي جاده من تصور كردم كه به دليلي اين بخش از جاده را كنده اند تا تعمير كنند .اما هرچه جلوتر مي رفتيم جاده بد و بدتر مي شد . پيش از اين به دليل مسافرت و آشنايي با كشورهاي آسياي ميانه مي دانستم جاده هاي بسيار بدي دارند اما هرگز آمادگي مواجه شدن با چنين جاده اي را نداشتم . جاده ترانزيتي ايي كه روزانه بيش از 500 تريلي كانتينربر بر به مقصد ديگر كشورهاي آسياي ميانه از آن مي گذرند . جاده احتمالا ميراث شوروي بود كه بدون كوچكترين تعميري از همان دوران دست نخورده باقي مانده است . به سخي مي شود سرعت را به 50 كيلومتررساند . تريلي هاي ترانزيت كه تعداد قابل توجهي از آنها پرچم و نشانه هاي ايران عزيز را بر خود داشتند به آرامي مي گذشتند . اما امان از اين راننده هاي تركمن كه به سرعت باد در اين جاده رانندگي مي كردند .لابد عادت كرده بودند و دلشان به حال ماشينها نمي سوخت . اما ما كه دل در گرومحبت مركبمان داشتيم ومي ترسيديم كم ترين بي توجهي موجب دلخوري او از ما وتنها گذاشتنمان مي شود بيشتر از آنچه لازم بود احتياط كرديم. با عبور هر ماشين از جاده چنان گرد و غباري به آسمان بلند مي شد كه بيا وببين . حدود 100 كيلومتر كه از مسير رفتيم توقف كرديم كه نمازي بخوانيم ، استراحتي كنيم و چايي بخوريم . تا نماز بخوانيم، آب چايي جوش شد ، نهار خربزه بود با ناني كه از يكي از شهرك هاي مسير سبزوار قوچان خريده بوديم . بسيار لذت بخش بود . خربزه را در قوچان خريديم به انتخاب آقاي بيرانوندي . چون شيرين نبود كلي با ايشان شوخي كرديم و خنديديم .پس از استراحتي كوتاه در كنار جاده ي عشق آباد مرو و تعجب ماشين هاي عبوري از اين توقف دركنار جاده مسير را پي گرفتيم . تا رسيدن به تجن حدود 100 كيلومتر راه باقي مانده بود . من كهديگر توان رانندگي نداشتم . آقاي بيرانوندي پشت رل ماشين نشست و با سرعتي به مراتب بيشتر از من ما را به تجن رساند . حدود 10 يا 20 كيلومتر تجن به يك دو راهي رسيديم. بيشتر تريلي هاي ايراني از اين دوراهي به مسير اضافه مي شدند و كمي جاده را شلوغ تر مي كردند . اين جاده اي است كه به سرخس مي رود . از اينجا تا سرخس ايران حدود 60 كيلومتر است .

به گفته رانندگان ايراني جاده اش هم به مراتب بهتر از ديگر جادهها است .بنابر اين اگر كسي قصد آمدن به اين مسيرها را دارد و ديدن عشق آباد را در برنامه خود نگنجانده است ، پيشنهاد مي شود حتما از مرز سرخس وارد تركمنستان شود چون هم مسير كوتاه تر است وهم جاده بهتر است . اما بايد اين نكته را در نظر داشت كه در هنگام گرفتن ويزاي تركمنستان بايد مرز ورودي وخروجي را مشخص كنيد و تنها مجاز به ورود يا خروج از همان مرزهايي هستيد كه قبلا به سفارت يا كنسول تركمنستان اعلام كرده ايد و اگر به مرز ديگري برويد به شما اجازه ورود نمي دهند . ما براي رسيدنبه مروعجله داشتيم ، علاوه بر اين در تجن جايي براي بازديد سراغ نداشتيم به همين خاطر تنها براي خريدن آب توقف كرديم و به سرعت از آنجا گذشتيم . در طول مسير جاده ، مزارع پنبه دو طرف جاده را احاطه كرده بود . البته حدود 40 كيلومتركه از عشق آباد به طرف مرومي روي به مزارع وتاكستانهايي مي رسي كه انگورهاي بسيار خوشمزه وپر آب و شيرين دارند . در طول مسير تجن به مرو چيز قابل توجهي براي توصيف نبود . الا اينكه پليس ما را براي سرعت زياد متوقف كرد . در مرو من دوباره رل را تحويل گرفتم .كمي از تجن بيرون رفته بوديم كه پليس ما را متوقف كرد . آقاي بيرانوندي گفتند شما پايين نياييد من الان درستش مي كنم . مدارك را با خوش برد و با خنده برگشت . پرسيدم چي شد ايشان گفتند كه پيش از اينكه پليس حرف بزند من با او سلام احوال پرسي كردم و طول مسير وجاده مرو را سراغ گرفتم و او را چنان مشغول صحبت كردم كه يادش رفت ما را براي چه متوقف كرده است . اين سيستمي بود كه بارها براي گريختن از دست پليس هايي كه بي خود و بي جهت رشوه مي خواهند از آن استفاده كرديم . جز يك مورددر همه ي موارد اين سيستم جواب داد . اين يك مورد را هم كه در مسير برگشت به ايران پيش آمد را سر وقت خودش خواهم گفت .
جاده ي تجن مرو هم به همان خرابي بود كه پيش از اين گفتم . هوا تقريبا تاريك شده بود كه به مرو رسيديم . در ابتداي كار به دنبال محلي براي اقامت گشتيم. اول مهمانخانه سلطان سنجر . قرارمان اين بود كه در اولين جايي كه يافتيم ساكن شويم . اما خاطره ي تلخ يك شب اقامت در هنتلي در خجند موجب شد تا ابتدا شرايط اتاق را وارسي كنيم. داخل هتل رفتيم . از همان آغاز ورود فهميديم كه اينجا جايي براي اقامت امشبمان نيست. هتلي بازمانده از دوران حكومت كمونيست ها . آسانسور هتل چيزي در حد تونل وحشت بود . بسيار خطرناك ، فرسوده ، قديمي و... با آن كه بيش از حد خسته بوديم اما حاضر به ماندن در آنجا نشديم . از آن جال تر قيمت آن بود . براي يك اتاق سه نفره بايد 70 دلار مي پرداختيم . هتلي با كمتر از يك ستاره در حد مسافرخانه هاي خودمان . بيرون رفتيم از كارمند هتل آدرس هتل ديگري خواستيم و جالب اين كه چند هتل به ما معرفي كرد . اولين هتلي كه رفتيم هتل مرقوش بود يا هتل مارقوش . 20 دقيقه طول كشيد كه در هتل مارقوش يا مرقوش بوديم . هتل بسيار شيكو تميز بود . اما افسوس كه اتاق خالي نداشت . هزينه اقامت در اين هتل براي هر سوئيت سه تخته 150 دلار بود . اما واقعا مي ارزيد . اگر جالي خالي داشت يقيناً همينجا مي مانديم . از پذيرش هتل مرقوش هم آدرس هتل ديگري را گرفتيم . هتلي كه بايد مي رفتيم هتل آرسيكال بود . آرسيكال خيلي بهتر از هتل سنجر و ضعيف تر از مرقوش بود . چاره اي نبود ، خيلي خسته بوديم و بايد مي مانديم . براي يك اتاق سه تخته 90 دلار . يك اتاق گرفتيم و براي خوردن شام به بيرون از هتل رفتيم. به رستوران هتل آرسيكال كه در آن در خيابان كناري بود . كباب سفارش داديم . كبابي با نام كباب مرنج . بسيار لذيذ بود يا شايد ما خسته و گرسنه بوديم و لذيذ به نظر رسيد . دو سه روزي بود كه از دنياي انترنت و ارتباطات خبري نداشتم . از مسئول پذيرش هتل دنبال اينترنت را گرفتم و ايشان هم يك مودم وايمكس به من داد و تذكر داد كه هر ساعت 10 منات . سرعت آن بسيار ضعيف بود . در آسياي ميانه اينترنت چندان همه گير نيست و تنها طبقه خاصي از مردم از اينترنت استفاده مي كنند . به سختي چك ميل كردم و از خير اينترنت گذشتم و خوابيديم .
در اولين روز اقامتمان در شهر عشق آباد ، صبح زود از هتل بيرون زديم ، جايي براي خوابيدن نبود ، خواب را مي شد در همه جاامتحان كرد اما ممكن است ديگر زماني براي ديدن عشق آباد نداشته باشيم. در شهر وخيابانهاي خلوتش به گشت وگذار پرداختي . و سراغ همان پاركي را گرفتيم كه در بدو ورودمان به عشق آباد ديده بوديم . پاك رونما . حال چرا نامش را رونما گذاشته اند نميدانم . اما بسيار تميز و زيبا بود و زيبايي ساختمانهاي بزرگ و مدرن و زيباي عشق آباد را تكميل مي كرد . در داخل پارك بناي يادبودي بود كه نميدانم چه بود و چرا ساخته شده بود . چون تقريبا جز ما و دوسرباز كه بعدا در موردشان خواهم گفت كسي در پارك نبود. هرچه بود زيبا بود و با شكوه . عكس آقاي رئيس جمهور هم چند جا نصب شده بود و در جاي جاي شهر كه عكس هاي قربانقلي بردي محمدف رئيس جمهور تركمنستان را مي ديديم ، نشان مي داد كه بخش قابل توجهي از اين عكسها در اين پارك گرفته شده است . به هر حال هرچه بود به نظر مي رسيد مراسمهاي رسمي خود را در آنجا برپا مي كردند . بنايي دايره اي شكل با رنگ هاي طلايي كه در نور آفتاب برق مي زد . در وسط بنا هم مناره اي به ارتفاع حدود شايد 20 متر يا كمي بيشتر يا كتر بود و بر بالاي آن پرچم خوش رنگ و يك دست تركمنستان در اهتزاز بود و باد آن را كه تكان مي داد زيبا تر به نظر مي رسيد . پارك كه ارتفاعي بيشتر از بقيه جاهاي شهر داشت بر شهر مسلط بود و از بالاي آن مي شد شهر را ديد .خيلي بزرگ نبود شايد كمي كوچ تر از شهر دوشنبه البته نه با آن همه دار و درختي كه در دوشنبه هست . در ضلع غربي پارك كه به خيابان منتهي مي شد ، راه ورودي به پاركبود و در نزديك بناي يادبودي كه ذكر شد ، در دوطرف راه دو اتاقك كوچك وجود داشت و دو نفر از همان سربازان خيلي جوان تركمن با لباسهاي بسيار تميز واتوكشيده در آنها با اسلحه هاي تشريفاتي ايستاده بودند . با اخم و حالات خاصي كه تنها در گارد سلطنتي انگليس مي شود ديد . بدون كوچك ترين حركتي . چنان راست و بدون حركت ايستاده بودند و پلك نمي زدند كه من تصوركردم مجسمه هستند و رفتم تا از نزديك به آنها دست بزنم واز آنها عكس بگيرم . به نزديك آنها كه رسيدم صداي صوت نگهبان ديگري بلند شد و مانع كار ما شد ، البته آن دو هيچ حركتي نكردند و يا چيزي نگفتند . بسيار برايمان جالب بود و تعجب آور كه چرا اين سربازان مادر مرده بايد چندين ساعت بدون كوچكترين حركتي به اين صورت به قول معروف پست بدهند . اين دو اصلا نگهبان به نظر نمي رسيدند چون نگهبان بايد همه چيز را زير نظر داشته باشد . اما اينها اگر بمب هم پشت سرشان منفجر شود به نظر مي رسد پشت سر خودشان را نگاه نكنند . به هر حال پس از گشت و گذاردر پارك به طرف خيابانهاي ديگر عشق آباد به راه افتاديم . خيابانهاي بسيار خلوت و البته زيبا با ساختمانهاي مجلل . ساختمانها و بازراهايي كه مي توان نمونه آنها را در استانبول ديد .ساختمانهايي كه به نظر مي رسيد بيشتر كپي هايي از اصل خود در استانبول باشند . حدود ساعت 12 ظهر با عجله به هتل برگشتيم تا پس از تسويه حساب به مسير ادامه بدهيم. من براي تسويه حساب رفتم . براي هر اتاق دونفره با صبحانه حدود 100 دلار هزينه مي شد . هرچند صبحانه اي بسيار بچگانه و محقر داشت و اصلا نمي توان آن را با صبحانه هتل هاي ديگر در استانبول ، كوالالامپور ، هند ، تهران و يا ديگر جاهاي دنيا مقايسه كرد اما تميز و شيك بود .چيزي در حد هتل لاله خودمان در تهران . از پذيرش هتل خداحافظي كردم و به سمت ماشين رفتيم تا ماشين خودمان را روشن كنيم و حركت كنيم.بيشتر اوقات در داخل شهرها من راننده بودم . چون بر خلاف ديگر مسائل زندگي ام در رانندگي بسيار صبور هستم. به اتفاق دوستان دستور دادند در داخل شهرها من رانندگي كنم تا خداي ناكرده مشكلي پيش نيايد . ناگفته نماند كه دونفر همراهمان يعني جناب آقاي فلاحي و جناب آقاي بيرانوندي هر دو عمري راننده بوده اند و از زمانهاي دور رانندگي كرده اند اما منكه از اين دو بزرگوار كوچكتر بودم وظيفه داشتم كه اينكار را انجام بدهم. پشت رل ماشين پژو 405 عنابي رنگ آقاي بيرانوندي نشستمو استارت زدم اما واي بر منكه استارت نزد . تنها 30 كيلومتر از مرز ايران دور شده بوديم . بسيار ناراحت از اينكه ابتداي سفر به مشكل برخورديم . اما آقاي بيرانوند فرمودند نگران نباشيد مشكل را من مي دانم . كاپوت ماشين را بالا زدم . جرعت نمي كردم برم پايين كه نكند مشكل ماشين جدي باشد . پس از چند لحظه و برطرف كردن مشكل بست باطري استارت زديم و ماشين روشن شد و حركت كرديم . از دوست جديدمان فاضل كه به خوبي فارسي حرف ميزد خواستيم ما را راهنمايي كند تا از شهر بيرون برويم . آقاي بيرانوند داخل ماشين مرسدس فاضل دوست تركمنمان نشست و من و حاج نبي عزيز در ماشين خودمان . فاضل ما را به ابتداي يك بلوار رساند و گفت مسير را ادامه بدهيد تا به مروبرسيد . همچنين راست بدون كم ترين انحرافي مسير را مستقيم ادامه بدهيد .